سلام یاران مهربانم :
شرمندهام اگر دیر به دیر به روز میشوم
حقیقت اینکه حدود یک سالی هست که کار جدیدی نگفتهام
و کار های قدیمی هم که زهر مکرره... اما با اجازهي شما ...
دو تا از همون کارای قدیمی تقديمتان :
-----------------------------------------------------
دلم گرفته از شما که نامتان عروسک است
و قصه گوی لال هر کدامتان عروسک است
شما امامزاده نیستید و مثل قصه هاکبوتر و فرشته و امامتان عروسک است
نگاه شیشه ای تان به دستهای آهنین
سپس جوابگوی هر سلامتان عروسک است
و قلب کوکی شما شبیه بمب ساعتی ست
میان سینه های هر کدامتان عروسک است
اگرچه دست (منزوی) در آرزوی (ماه)ماندولی شما فقط( خیال خامتان ) عروسک است
پس از هبوط سیزده در انتظار معجزید
و بی خبر که حامل پیامتان عروسک است دوای دردهایتان دخیل و آب و دانه نیستکبوتر نشسته روی بامتان عروسک است
------------------------------------------
شاعر غزل نوشت ..خدا هم عروسک است
با یک ردیف زشت ..خدا هم عروسک استاین جمله را شبی که خدا گیج خواب بود
با خاک او سرشت ..خدا هم عروسک است دست خدا نبود که دستان روزگار در فال او نوشت ..خدا هم عروسک استشاعر به حوریان خدا فکر میکند
شاید که در بهشت خدا هم عروسک است
شاید شکست خورده خدا از خدا تری شیطان شده فرشته ..خدا هم عروسک استشاعر در این زمینه به باور نمیرسد
یعنی خود سرشت خدا هم عروسک است ؟یک آسمان ورق من و تو آس مان خراش
هی خشت روی خشت خدا هم عروسک است
من خسته از خدا و خدا خسته از خودش
انگار سرنوشت خدا هم عروسک است
---------------------------------------------------
منتظر نقدتان هستم.شاد باشید تا همیشه ها .

